نام کتاب: عشق در زمان وبا
درون آن لباده قهوه ای رنگ از تب میسوخت، لاغر و استخوانی با چهره ای که انگار رویش خاکستر نشسته باشد. او را دید که در زیر بارانی ریز از آن پارک گذشت و از نظرش ناپدید شد. همراه با تنها چیزهایی که در زندگی برایش باقی مانده بود. بقچه ای خاص پیردختران و دستمالی در مشت حاوی مبلغی که فقط مخارج یک ماه زندگی‌اش را کفایت می داد. به محضی که توانست خود را از دست اقتدار پدرانه خلاص کند، در تمام شهرهای جزایر کارائیب به جستجوی عمه‌اش پرداخت. از هر کسی که امکان داشت او را بشناسد جویا شد، ولی تقریبا تا سی سال بعد خبری به دست نیاورد؛ تا وقتی که نامه‌ای دریافت کرد که برای رسیدن به دست او مدت ها دست به دست گشته بود. در نامه به او اطلاع داده بودند که عمه‌اش حدود صد سال عمر کرده و در شهر آب پروردگار در بیمارستانی خاص امراض عفونی، از جهان رفته است.
لورنزو داثا اصلا انتظار نداشت که دخترش در مورد آن بی انصافی ناحق و ناروا نسبت به عمه اسکولاستیکا آن طور با خشونت عکس‌العمل نشان دهد. دختر که مادر خود را به سختی به یاد می‌آورد، عمه اش را همیشه به عنوان یک مادر دوست داشته بود. دختر در اتاقش را قفل کرد. نه غذا می خورد و نه آب می نوشید. وقتی که عاقبت پدرش موفق شد ابتدا با تهدیدات مختلف و بعد با التماس و درخواست‌هایی که بسیار تظاهری بودند، وارد اتاق شود پلنگی ماده یافت که زخمی شده بود. پلنگی که دیگر هرگز به پانزده سالگی خود برنمی‌گشت.
سعی کرد به هر طریقی شده دل او را به دست آورد. سعی کرد به او حالی کند که در سن و سال او، عشق فقط یک سراب است و بس. سعی کرد با زبان خوش او را راضی کند تا آن نامه‌ها را پس بفرستد، به مدرسه برگردد و زانو بزند و تقاضای بخشش کند. به او قول شرف داد که خودش

صفحه 130 از 536