و غم آنها سهیم بود. اما هرگز پیش نمی آمد که نه او و نه آنها به مسئله دیگری فکر کنند و پا پیش بگذارند. حادثهای غیرمنتظره ثابت کرد که او تا چه حد در تصمیم خود پابرجاست. یک روز عصر، ساعت شش، وقتی که دخترها حاضر و آماده شده و در انتظار مشتریهای شبانه نشسته بودند، مستخدمهای که مأمور نظافت طبقه اول بود، داخل اتاقش شد. زنی بود جوان که زودتر از موعد پیر و فرسوده شده بود. در بین آن همه برهنگی مفتخرانه، به توبه کردهای شباهت داشت که سراپا لباس پوشیده باشد. پسرک هر روز او را می دید، بدون این که بفهمد خود او هم مورد نظر است. اتاق ها را یکی یکی تمیز می کرد. با جارویی به یک دست و سطل خاکروبه و قاب دستمال در دست دیگر. داخل اتاقی شد که مثل همیشه فلورنتینو آریثا داشت در آنجا کتاب می خواند. مثل همیشه بدون کوچکترین سر و صدا آن جا را جارو کرد تا مزاحم او نشود. در لحظه ای که از کنار تخت او رد شد، پسرک دست لطیف و نیمگرم او را روی شکم خود حس کرد؛ دستی که جستجو می کرد؛ دستی که جستجو کردهاش را یافته بود؛ دستی که داشت دگمههای او را باز می کرد. تنفسش اتاق را پر کرده بود. پسرک در ابتدا به روی خود نیاورد، وانمود کرد که دارد به کتاب خواندنش ادامه میدهد ولی وقتی دید کار به جاهای باریک کشیده می شود، خود را عقب کشید.
زن سخت ترسید. وقتی شغل نظافت را به او داده بودند، شرط اول آن بود که حق نداشت با مشتریها همخوابه شود. چندان لزومی هم نداشت که این مسئله را به او تذکر بدهند چون او زنی بود که تصور میکرد فاحشگی به خاطر پول نیست و فقط به خاطر همخوابگی با غریبههاست. صاحب دو فرزند بود. هر یک از شوهری متفاوت. آن هم نه به خاطر این که ماجراهایی بودند زودگذر، بلکه به خاطر این که او قادر نبود عاشق
زن سخت ترسید. وقتی شغل نظافت را به او داده بودند، شرط اول آن بود که حق نداشت با مشتریها همخوابه شود. چندان لزومی هم نداشت که این مسئله را به او تذکر بدهند چون او زنی بود که تصور میکرد فاحشگی به خاطر پول نیست و فقط به خاطر همخوابگی با غریبههاست. صاحب دو فرزند بود. هر یک از شوهری متفاوت. آن هم نه به خاطر این که ماجراهایی بودند زودگذر، بلکه به خاطر این که او قادر نبود عاشق