گوان به کارخانه کاغذ سازی تلفن کرد و موضوع را به اطلاع شوهرش رسانید، سپس همراه با پسر بزرگش «کارل لی جونیور » به راه افتاد و در جاده های شنی اطراف فروشگاه به جست و جو پرداخت. سر راه به کلبه هایی که در نزدیکی بزرگ «گراهام » قرار داشت رفت تا از یکی از خاله های تونیا سراغ بگیرید. گوان سپس به فروشگاه «برادلی» که دو کیلومتر آنطرفتر از فروشگاه بیتز بود رفت و در آنجا به چند سیاهپوست سالخورده برخورد کرد. آن ها به مادر تونیا گفتند که دخترش را ندیدند. گوان و پسرش اکثر دیگر جاده های اطراف را گشتند، ولی هیچ رد و نشانه ای از تونیا پیدا نکردند.
کاب به عبث در جست و جوی پلی بود که کاکاسیاهی با چوب ماهیگیری روی آن ننشسته باشد. به هر پلی که نزدیک می شد، چهار یا پنج کاکاسیاه را می دید که با کلاه بزرگ حصیری منتظر گرفتن ماهی نشسته بودند. در کنار ساحل هم تعدادی سیاهپوست دیده می شد که بی حرکت روی سطل نشسته بودند و تنها برای دفع مگس یا پشه، تکانی به خود می دادند.
اضطراب کاب تدریجا به سراسیمگی تبدیل شد. ویلارد به خواب رفته بود و هیچ کمکی از او بر نمی آمد، بنابراین مجبور بود به تنهایی شر دخترک را از سرش کم کند تا او نتواند آنچه را که رخ داده بود بازگو کند. کاب با وانت جاده ها را می گشت تا پل یا اسکله ای پیدا کند که بتواند بی آنکه کاکاسیاه های کلاه به سر او را ببیند، لاشه دخترک را در آب بیاندازد. در حالیکه کاب هراسان به این سو و آن سو می رفت،