نام کتاب: بیست داستان برگزیده
ترس این که آنها ممکن بود دوباره با همان راننده تاکسی قبلی روبرو شوند او را می آزرد. این قسمتی بود که نیک از آن وحشت داشت. او هرگز از جبهه نمی هراسید. او دیگر در مورد خط جلوی جبهه رویایی را نمی دید ولی چیزی که باعث وحشت او می شد و نمی توانست از آن خلاص شود خانه زرد رنگ دراز و پهناهای مختلف عرض رودخانه بود.
هم اکنون نیک درباره این جا در کنار رودخانه ای بود، که قبلا از آن و شهر کناره اش در جنگ عبور کرده بود. و هیچ خانه ای وجود نداشت. رودخانه نیز همانند قبل نبود. پس او هر شب به کجا می رفت و در معرض چه خطری بود، و چرا بیدار میشد، در حالی که تماما عرق کرده بود، و وحشت بیشتری از هر موقع دیگری زیر بمباران او را فرا می گرفت، آیا تنها به دلیل یک خانه، و یک اصطبل و یک کانال؟
نیک دوباره بلند شد و نشست و پاهایش را با دقت تاب داد و پایین گذاشت. پاهای او وقتی برای مدت طولانی آنها را دراز کشیده نگه میداشت، همیشه می گرفت. نیک دوباره متوجه زل زدن های آجودانهای سیگنال دهنده و دو سرباز پیام آور که نزدیک در بودند، شد، و دوباره کلاه خود خود را که در پارچه مخصوص سنگر پوشیده شده بود به سر
ا
و
گذاشت.
نیک با خود گفت: من از نبود شکلات، کارت پستال و سیگار پشیمانم، اگر چه من حداقل یونیفورم را به تن دارم.

صفحه 143 از 319